زندگی

به نام خداوندگار عشق و نور

 

با اینکه همیشه از شلوغی فرار میکردم ، "زندگی" مهم ترین درسش را در شلوغ ترین شب سال به من داد.

 

_به راستی زندگی چیست ؟ همان که می آموزد و همان که می آزماید ؛ زندگیست !

زندگی چیزی جدا از من نیست ...

غمم زندگی ، شوقم زندگیست . شکستم زندگی و بُردم زندگیست .

 

چهارشنبه سوری بود و من مشتاقِ در خانه ماندن ! این عجیب ترین قسمتش بود. هفت نفر دیگر هم همراه من شدند ، بعضی با اشتیاق ، بعضی با اسرار مشتاقان و من ؟! نمیدانم ...

من بین درخواست و برهم زدن دعوت مردد بودم و فقط گفتم و رها کردم.

من رها کردم و آنگاه اتفاق افتاد به شکلی زیبا آنچه از درخواست کردنش ترس خودناباوری داشتم .

غذایی ساده و رنگین ، فضایی تمیز و پاک ، لباسهایی روشن ، بدنهایی تمیز و خوشبو ، لبهایی خندان ، دلهایی پر هیجان و محفلی پر از عشق و نور و بوی عود و تاریکی شب و روشناییِ شمع !

چنین محالِ نامحالی از من و دوستان من !

چهارشنبه سوری را در میان صدای تیر و ترقه ، در هیاهویِ جوی سنگین و پر تهدید و التهاب ؛ ما در یک واحد کوچک آپارتمانی در آرامش بخش ترین حالت ممکن گذراندیم.

میان صدای ترقه ها در خودمان مسکوت شدیم .

خندیدیم . اشک ریختیم . راه رفتیم . شعر خواندیم . سفر کردیم و قانونی نبود جز : هرآنچه میخواهی انجام بده ؛ فقط "به همه احترام بگذار"

و چه زیبا تک تکمان یاد گرفتیم کجاها به هم احترام نمیگذاریم ، چگونه به هم احترام نمیگذاریم ! 

و همه به یکدیگر یادآوری میکردند با عشق و حتی به خودشان یادآور میشدند که احترام ...

در چهارشنبه سوری ، ما میوه خوردیم . غذایمان گیاهی و سالم و ساده بود . همگی ما رنگ روشن و اغلب سفید پوشیدیم.

در چهارشنبه سوری ما خلافِ تمام گذشته یمان ؛ سرگذشت دیرینه ی مان را به یادآوردیم و با احترام این آیین را پاس داشتیم .

در چهارشنبه سوریِ ما باد می وزید ، باران می بارید ، خاک میتپید ، و آتش شعله میکشید و ما در میان اینهمه دز خوابی آرام و دلنشین زنده بودیم و زندگی را آموختیم و بعد ِ بیداری ...

 

 

                                                                                ادامه در قسمت بعد ...

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
سبد خرید